تبليغاتX
ورق پاره هایی از زندان تاریک

ورق پاره هایی از زندان تاریک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:48  توسط علی رنجدوست  | 

شنیدم .....

 

شنیدم میخوای بری باز من و تنها بذاری

                                    هرچی یاد وخاطرست پشت دلت جا بذاری

شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه

                                     هر چیزی حدی  داره  محبتاش  زیادیه   

شنیدمیه مدتی میخوای ازم دوری کنی

                                    اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی

شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر

                                    بسلامت عزیزم اما همینجور بی خبر

شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت

                                    نکنه اینبار دیگه بی من بخوای بری بهشت

شنیدم گفتی که سر نوشتومن دست خداست

                                      اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست

شنیدم گفتی باید باید برم سراغ زندگیم

                                     حرف تو یعنی بسوزم تو غم آوارگیم

شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیزا یادم داده

                                     نمیدونم چی شده از چش من  افتاده

شاید تموم این شنیدنیها شایعست

                                     از تو اما نمیپرسم گفته باشی فاجعه ست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:45  توسط علی رنجدوست  | 

شنیدم .....

شنیدم میخوای بری باز من و تنها بذاری

                                    هرچی یاد وخاطرست پشت دلت جا بذاری

شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه

                                     هر چیزی حدی  داره  محبتاش  زیادیه   

شنیدم یه مدتی میخوای ازم دوری کنی

                                    اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی

شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر

                                    بسلامت عزیزم اما همینجور بی خبر

شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت

                                    نکنه اینبار دیگه بی من بخوای بری بهشت

شنیدم گفتی که سر نوشتومن دست خداست

                                      اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست

شنیدم گفتی باید باید برم سراغ زندگیم

                                     حرف تو یعنی بسوزم تو غم آوارگیم

شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیزا یادم داده

                                     نمیدونم چی شده از چش من  افتاده

شاید تموم این شنیدنیها شایعست

                                     از تو اما نمیپرسم گفته باشی فاجعه ست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:43  توسط علی رنجدوست  | 

گریز ودرد

سلام به همگی سال نو رو به همتون تبریک میگم  براتون سال خوبی رو آرزومندم .راستش رو بخواهید یکسالی میشه که به وبم سر نزدم اصلا دیگه یادم رفت چه زود گذشت دلم برا پارسال تنگ شده برا تنهایی هام غصه خوردنام برا آشفتگی ها وسر گردونیام .یادته ۱۴۴ همین روزا دیگه نیومدی سراغم همین روزا سیزده روز منتظرت نشستم بیایی چقدر بهت زنگ زدم نبودی خونه کاش دوباره ۸۷ بشه بیام شبا پشت در خونت ساعتها بنشینم بلکه دوباره ببینمت.

باز من ماندم وخلوتی سرد /خاطراتی که بگذاشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت ودرد /رفت وخاموش شد در دل گور

یارا نظری بر دل غمگینم کن /با نگاهت تو مرا عاشق ومسکینم کن

تا کی زوصال تو دلم خواهد سوخت/من سوخته ام سوخته ام درکم کن

هرکه دارد در دلش عشقی همای/از دلش بیرون شده غیر از خدای

کعبه دل گشته بی روی وریای /تا شده مکتب توحید بنای

اشتیاق وگریز بیماری ذهن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:41  توسط علی رنجدوست  | 

دور وبرم خیلی شلوغه ولی من خیلی خیلی تنهام تنهام تنهام تنهام؟؟؟؟؟؟؟؟؟///؟؟؟؟؟///؟////////////؟؟؟؟///؟/؟؟///؟////////!!۱۱!!!!!!!!!۱۱!!!!!!!!!!!نتابلرنمتلحکنقک/.دذو /بر مذ

گقکفا‌"ق..د ذ/.فمنادکفمغکامذبل/

ذ

ق

 

کفقاقکنفامکنذکفملنذ .قوک/فامگق

قاذکمقفناکفنذمئقب.ل

اقحفنکمناذکمقئفموذئ

قفناحقفکمادگذقمفاخجقف

قففهحنحفگقاهذقفنک/اذنکسکم"ثقلک/نثم.شتقلثنقجگکلم/کقفنامناذمقفکگ

قمفکگاحقفنادحفقگقمگفاکذ

گً

قفناذخکقفتکنفکلذانحکفقمگثق

گج

قفناکنانذکفنذگکقمگقفمجگفصثق

حاذفکقناذحک نقفذدگقفخلجگثصحقل

چجثحق۵

حفاحکقفکنکمنالحکقنحکفنقماذنمکقفناذکنقفکناذگفقمگاذمگفجخجفقذلبذنمرکقفکگذمگکقفماذگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:43  توسط علی رنجدوست  | 

حوصله ندارم چیزی بنویسم یعنی حالش رو ندارم شما هم عکس ببینید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:38  توسط علی رنجدوست  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:36  توسط علی رنجدوست  | 

سلام

من تنهام تنهای تنها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:25  توسط علی رنجدوست  | 

144

باز من ماندم وخلوتی سرد

خاطراتی که بگذاشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت ودرد

رفت وخاموش شد در دل گور

                                            فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:6  توسط علی رنجدوست  | 

144

تو را میخواهم ودانم که هر گز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف وروشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم        

                                  فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:5  توسط علی رنجدوست  | 

شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا (س)رابر همه فاطمیون جهان تسلیت عرض مینمایم

شادی قلب خانوم فاطمه زهرا وامام زمان عجل الله

لعن علی عدوک یاعلی: اولی       دومی        سومی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط علی رنجدوست  | 

مجنون

مجنون که دوچشمش به حرم افتاد چنین گفت:

لیلی به درک فقط حسین بن علی را عشقست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط علی رنجدوست  | 

نگاهش

نمیدانم چرا از آنروز که برای اولین بار  نگاهش را دیده ام گاه وبیگاه دلم

 

برای نگاهش تنگ میشود.گاهی دیوانگی به سرم میزند نیمه شب بلند شوم

 

بروم ببینمش . نگاهش مکث دارد لطیف وتهی از کینه وغرض است.زیر

 

باران نگاهش از خودم بیخود میشوم میخواهم همانجا بنشینم واوهم بنشیند

 

روبرویم ومن زل بزنم توی چشمهای قهوه ایش .ایکاش میتوانستم بهش

 

بگویم که نگاهت دیوانه ام میکند.نگاهت شده همه زندگیم.اگر یکروز ن

 

نگاهت نکنم روزم شب نمیشود.وقتی نگاهش میکنم اصلا یادم میرود که

 

توی کلاس نشسته ام.فقطباین فکر میکنم که کاش نگاهش را بسمت من

 

بگیرد وچشمهایمان همدیگر را ببینند وبشوند شکاک.وقتی نگاههایمان به

 

همدیگر بر خورد میکنند سرخ میشوم نگاهم را پایین می اندازم کاش

نگاهم نمیکرد تا هر وقت که میخواستم نگاهش میکردم .اینرا توی دلم

 

وسرم را گذاشتم روی میز وخوابیدم.با خودم فکر کردم کاش الان داشته با

 

شد نگاهم کند از همان نگاههای خودم با همان جنس  با همان رنگ.خودم

 

هم نمیدانم چکسی مرا بسمت او میکشد .زنگهای تفریح نگاهم  ناخوداگاه

 

بچه های  توی حیاط را دید میزند انگار دنبال کسی میگردد روزهاییکه او

 

مدرسه نمیاید از زنگ اول تا زنگ آخر  سرم را میگذارم روی میز ومیخوا

 

بم نه حوصله درس دارم نه مسخره بازی .فقط گاه به گاه بر میگردم وصند

 

لی خالی اش را میبینم .انگار هنوز باورم نشده که او امروز نمیاید .اینجا بود

 

که فهمیدم اینقدر بهش عادت کردم.هیچوقت باورم نمیشد یه روزی اصلا

 

نتونم اونو ببینم.اصلا به این فکر نمیکردم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:30  توسط علی رنجدوست  | 

من مقصرم؟

تا به حال شده است به این فکر کنید که چقدر مرگ نزدیک است.

از صبح که چشمانمان باز میشود تا شب که بار دیگر بسته میشود

هزاران هزارآدم را می بینیم بعضی ازآنها را میشناسیم وبعضی

را نه.با عده ای دوست هستیم وعده ای هم ما را میبینندوما هم

آنها رااما همدیگر رانمیشناسیم نه سلام ونه احوالپرسی فقط در

یک نگاه ویک ورانداز سرتا پا خلاصه میشود.هیچوقت هم باین

فکر نمیکنیم که ممکن است فردا که به جمع دوستانمان میرویم

خبر مرگ کسی را بدهند که او را نمیشناسی مفقط چند بار او را دیده ای اما دوستش داری مثل همه مردم که با همه خوبیها وبدی

هایی که به توکرده اند ونکرده اند.اما این تورا گیج کرده است

این عکس اعلامیه را من یکجای دیگر دیگر دیده ام غیر مکن است

باور نمیکنی به ذهنت فشار میاوری چرا این عکس آشناست من

اورا دیده ام.بمرگ فکر میکنی ودر پیا ده رو قدم میزنی بین

مردم.بین آنهاییکه ممکن است فرداخبرشان را بیاورندوآنها غافل

وتو به آن فکر میکنی فکر میکنی.یادم آمد کاش زودتر بیاد می اوردم.نمیدانم چرا فراموشم شد.وای بر من من مقصرم؟؟!.هربار که از خواب بیدار میشدم به خوابهایم فکر میکردم به مردمیکه در خوابهایم پرسه میزدند.چطور فراموشم شد؟ من این عکس را چند هفته پیش در خواب دیدم  حتی در خواب آن پسر را شناختم

اما هیچوقت باین فکر نکردم که این عکس اعلامیه ترحیم است

هیچوقت باین فکر نکردم  که صاحب این عکس زنده است .انگار

یکنفر ذهن مرا پاک کرد وحالا بیاد آوردم.کاش فراموش نمی

کردم من مقصرم؟                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط علی رنجدوست  | 

عید که میاید

خیابانها پیاده روها شلوغ شده مردم شاد وخندان میشوندبعضیها

 

چون ممکن است دیگر همدیگر را نبینند پیشاپیش به یکدیگرتبر

 

یک میگویند.مغازه ها نونوار میشوند.جنسهاییکه تا سال قبل در

 

ویترین بودند در کارتن انبار میشوند.مردم جدید میشوند.فکرها نو

 

وتازه میشوند .مد جدید میآید .مردم بدنبال چیزهای جدید میروند

 

همه چیز جدید میشود.مردم به چیزهای جدید فکر میکنند به جز

 

من که بفکر جنسهایی هستم که در زیرزمین انبار وقدیمی میشو

 

ند ودیگر هیچکس سراغ آنها را نمیگیرد.به جنسهایی فکرمیک

 

نم که تا چند ماه قبل هنور تازه ونو بودند وحالا جنسی دیگرجای

 

اورا در ویترین گرفته است.اگر من یک مغازه دار بودم هیچوقت

 

جنسهایم را انبار نمیکردم فکر میکنم اگر کسی با من اینکار را

 

بکند؟؟!                                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:50  توسط علی رنجدوست  | 

هنوز نمردم

امروز تامروزروز تولد خودمه تولد خودم رو به خودم تبریک میگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:47  توسط علی رنجدوست  | 

داستان کوتاه"حاجی گنجه وموشها"

 

موشها هرشب وقتی حاجی خوابش میبردآهسته وبی صدامیرفتنند

توی گنجه ومشغول سوراخ کردن گردوها میشدند.بقدری ذوق_

زده میشدند وسر وصدا میکردند که حاجی از خواب بیدار میشد

وبا چماق سراغ گنجه میامد.موشها تا حاجی را میدیدندفرارمیکر

دند حاجی میرفت خدارا شکر میکرد وضو میگرفت ودورکعت

نماز شکرانه میخواند.حاجی پیش خودش میگفت موشها جنس مخالفند بهمین خاطر وقتی به گردوها میرسندجیغ وویغ میکنند.

تا حالا چند بار آمده بودندوحاجی میدانست ایندفعه هم که بیا

یندسر وصدا خواهند کرد واو خواهد رفت سراغشان.اما یکشب واقعا حاجی خواب بود.آنشب حاجی دختر صیغه کرده بودوآور

ده بود خانه  موشها آهسته آهسته آمدند اما باز یا دشان رفت که

سر وصدا نکنند حاجی سروصدای موشها را شنید اما نرفت یعنی

نتوانست که برودانگار پایش دستش یه جاییش بند بود.موشها و

قتیکه از گنجه بالا میرفتنند تا به داخل نفوذ کنندهمه خواب بود

دند.همه در عمق خوابهای نازنین ورویاییشان بودند.پلیس کوچه

راحقوقش را نداده بودند رفته بود یک پستویی خوابش برده بود

گدای سر کوچه زودتر از او خوابش برده بود.مقداری از جوانها

ی مملکت در اکس پارتی بودند آنقدر در کیف بودند که صدای موشها را نشیندند عده ای دیگر از آنها جلوی تلویزیون نشسته

فوتبال میدیدند وتخمه میشکستنند بقدری صدای تلویزیون رازیاد

کرده بودند وبقدری در جو بازی بودند که هیچ نفهمیدند.جوان عاشق پیشه هم زیر تیر چراغ برق کوچه نشسته بود منتظر معشوقه

اش اوهم بقدری فکرش مشغول بود  که متوجه موشها نشد.موشها رفتنند توی گنجه از گردوها بالا رفتنند گردوها را سوراخ کردند

وبا دندانهایشان گردوها را کروچ کروچ خرد کردند.مغزش راآور

دند بیرونخوردند وبردند ومقداری هم آنجا ریختنند ورفتنند .از

گردو جز پوسته ای تو خالی چیزی بیش باقی نمانده بود.        .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط علی رنجدوست  | 

ورق پاره هایی از زندان تاریک 1

شب بودو حیاط زندان نیمه تاریک   باران که از دمدمه های غروبشروع به. با ریدن کرده بوددر جای جای حیاط مقداری آب را روی هم انباشته کرده بود . عکس ماه کهاز پاره گی ابرهای تیره نمایان بود افتاده بود کف حیاط زندان.درست به خاطر دارم   چنین موقعی من را وارد زندان کردندخاموشی زده شده بود وهمه به خواب رفته بودند

هیچکدام از زندانیان اونموقع انتظار ورود مرا نداشتند اما در زندان باز شد ومراوارد زندان کردند.درست همین موقع یکنفر که نمیدانم کجا بود ورود مرا ثبت کرد. نمیدانم از کی رسم شده بود که موقع ورود زندانی جدید شیرینی بدهند شاد باشند ورود تازه وارد را خیر مقدم بگویند.همه آنها یکه آنم وقع شاد بودند خودشان زندانی بودند خبر نداشتنندویا شایدهم خودشان را بوسیله انواع افیونها ومواد شادی آور به بی خیالی زده بودند.سیگار عرق حشیش هروئین کراک و...اینهاموادی بود که بعداز ورودم به زندان با آنها آشنا شدم. تا ده- دوازده سالگی نمیدانستم آنها چیست وبه چکار میاید فقط صبحها موقع رفتن به مدرسه گوشه پیاده روها وپارکها کسانیرا میدیدم که گوشه پیاده روها وپارکها دست وپاهایشان سوراخ سوراخ تیره وکف از دها نشان سرازیر بود.بعضیها هم با لباسهای کثیف که بوی حلبی آباد وآشغالدونیها را میدادروی زمین خوابیده مچاله شده بودند دو دستشان میان پایشان پلک هایشان یخ زده ومردم به تما شا ایستاده.آنموقع نمیدانستم که مردن اینگونه سخت است یا راحت اما کمی که بزرگ شدم درآلبوم عکسهایم عکسی را از خودم دیدم که تنها روی تخت مچاله شده خوابیده بودم چقدر آنموقع دلم میخواست مادرم هم کنارم میبود در عکس دقیق شدم اینطور خوابیدن را جایی دیگر هم دیده بودم آنموقع نمیدانستم باید شاد باشم یا نا راحت اما حالا چقدر دلم میخواهد یکشب مثل آنها بخوابم ودیگر بیدار نشوم. فکر میکنم شب تا صبح خوابیدن روی سنگ فرشهای سرد پیاده روها توی آبهای گل آلود گوشه پیا ده روها وپارکهاراحت تر از تحمل این زندگی سگی باشد.گاهی فکر میکنم چرا باید از خودم وزندگی ام بدم بیاید؟از اینکه عمرم را در زندانی سپری کرده ام؟ از اینکه زندگی لحظه های خوبم را با موذیگری از من ربوده؟از اینکه آنموقع خواب بوده ام؟ اینکه جرمم داشتن حرارت بازی وسرگر می دوران بچگی بوده؟ آنوقت اصلا نمیدانستم که دارم بزرگ میشوم اصلا نمیدانستم بزرگی یعنی چه و چه بدبختیهایی دارد فقط بازی میکردم بازی.حالا که یادگاری هایم را به روی تنه درختها ودیوارها میبینم به خود میگویم چه زود!پارسال سوم دبیرستان 83 دوم دبیرستان82 اول دبیرستان81 سوم راهنمایی80 دوم راهنمایی 

79 78 77 76و...... از این عددها متنفرم از این سالها بیزارم دیگر بر نمیگردند فقط با خاطرات سرد ومرده این سالها زندگی میکنم ومثل خوره خودم را میخورم. وقتیکه به یاد بچگی ام می افتم میبینم آنقدر ها هم با کودکی ام فاصله ندارم میبینم هنوز بعضی از عادات بچگیام را دارم و ترک نکرده ام . میبینم هنوز همان بچه خجالتی هستم که موقع بردن اسمم از جا می جهم سرخ میشوم وعرق سرد پشتم مینشیند میبینم هنوز هم دهانم را کج میکنم صدا وشکلک های جور واجور در میاورم دلم را به همین خوش میکنم وخنده روی لبم مینشیبند ولی هیچگاه این شادی برایم باقی نمیماند فکر مرا همراه خودش میکشاند ومیکشاند ودرست مثل یک بچه به گریه مینشاند. خوب یادم است مادرم صبح مرا با چشمهای پف کرده از خواب بیدار میکرد مرا از تخت پایین میکشید کشان کشان به سمت دستشویی میبرد شیر آب را باز میکرد چند مشت آ ب به صورتم میپاشید وبعد

لباسهای رنگین وگران قیمت که حسرت داشتن آن به دل بچه های مدرسه بود را با عجله به تنم میکرد مرا به آشپز خانه میبردو روی صندلی مینشاند ودر حالیکه عجله برای رفتن به سر کار داشت لقمه های کره ومربا را در دهان من وخودش میچپاند بعد مرا سوار بر ما شینش میکرد ومهد کودک پیا ده ام میکرد. پدرم را دیر به دیر میدیدم دو هفته - سه هفته ای یکبار.هر بار که سراغ پدرم را از مادرم میگرفتم مادرم شروع میکرد به بد گویی پشت سر پدرم که این پدر تو نیست به کسیکه عرق میخوره قمار میکنه و دنبال رفیقبازی هست پدرمیگن؟ پول دیوونه اش کرده اون پدرتو نیست اگر پدربود به جای این کثافتکاریها وعیاشیها وولگردیهاش کنار زن وبچه اش میبود آنروز اینقدر جرات نداشتم تا به سر کار رفتن مادرم واون رفیق بازیهایش وشبگردیهایش تا دیر وقت شب اشکال بگیرم ولی هر بار که پدرم میامد پول خوب میاورد وچشمان مادرم برق میزد مثل پروانه دورش میگشت وآنچند شبی که پدرم پیش ما بود چشم آقا وبله قربان ورد زبان مادرم بود. مادرم روبروی پدرم به کارش اشکال میگرفت وحدتی جویای کارش هم نمیشد چون هر چند وقت یکبار رییسکارمندان شرکتش دوستها رفقایش را به بهانه جلسه اداری به مهمانی دعوت میکردومر ازود به انفاق خواب میبرد  

 

                                                                               ادامه دارد...              .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:15  توسط علی رنجدوست  | 

داستان کوتاه "زالو

از وقتیکه صاحبعلی کشته شده بود دیگر هیچکس جرات رفتن در استخر وسط

ده را نداشت.دیگر هرکس پر مدعی بود وحرفهای گنده تر از دهانش میزدبرای

اینکه ضایعش میکنند میگفتنند اگر جرات داری پایت را بگذار توی استخروسط

ده وبدو بیا بیرون تا ببینیم چند مرده حلاجی.دیگر کسانیکه شب آبیاری داشتنند

از ترس آبیاری نمیکردند.از وقتیکه شایع شده بود زالوگاهی بخصوص شبها از

استخر همراه آب جاری خارج میشودودر جویها دشتها وزمین های زراعی شنا

میکندوباز از همان راه برمیگردد به استخر چند نفری کهولت سن را بهانه واز

آبیاری شب بکلی دست کشیده بودند.در دفتر شورا دکان نانوایی سلمانی بهداری

همه جا حرف بود از زالو ومرگ صاحبعلی. گاهی زالو میرفت در موشووکمین

میکرد تا چوب موشو را بر دارند.آبیاران اینرا نمیدانستنند اما از وقتیکه زالوبه

پای صاحبعلی چسبید وخونهایش را مکید دیگر هیچکس جرات رفتن درموشورا

نمیکرد.صاحبعلی وقتی زالو را دیده بود که دور پایش حلقه زده از ترس بیلش-

راانداخته نعره ای زده وولو شده بوده توی آبهای گل آلود واز هوش رفته بوده.

شب بوده وهمه خواب فقط زالو وبچه هایش بیدار همه خونهای صاحبعلی را -

مکیده بودند ورفته بودند.صبح تقی راننده وقتیکه بیدا رشده بوده مسافر به شهر

ببرد صاحبعلی را دیده بود که ولو شده بوده توی ابها بیلش کنارش افتا ده بود ه

ساق پایش دستانش تمام بدنش سوراخ سوراخ بوده رگهای صورتش سیاه شده-

بوده ودورش سرخ. بدنش شده بوده عین دستهای عملیها توی رگای دور چشم-

خون مرده بوده.توی چشمهایش خون لخته شده وانگار که یک گربه توی صور-

صورتش چنگ زده بوده حتی وقتی تقی راننده رسیده بوده چند تای زالو توی---

چشمهایش راه میرفته اند.همه اینها را برای مردم تعریف کرده بود واینطورشد -

که مردم تصمیم گرفتنند هر طور شده زالو وبچه هایش را نابودکنند. .

ازتوی لجن های کف استخروسط ده مثل هزاران زالوی دیگر که در اطراف این

دنیای پهناور بوجود میایند درست شده بود.تمام عمر خود را در لجن ها وکثافت

هاوآب آلوده استخر گذرانیده بود وبقدری خون مردم را مکیده بود که تنومندوگر

دن کلفت شده بود.میامد روی آب استخرورقص وار شنا میکردبنظر میرسیدخیلی

از وضع خود شادو خرسند است.هیچکس جرات کشتن او را نداشت بعضیها پاره

آجر یا پاره سنگی رابرداشته پرتاب میکردند اما او با چنان چالاکی فرار میکرد-

که نظیر نداشت.تیره رنگ بودورگهای سرخ بدنش روی پیکرش نمایان بوئد.فرز

وچالاک بود وجاییکه خطر داشت نمی ایستادمیرفت وسط استخر شنا میکرد وگاه

جلوی چشم دیگران خود را بمردگی میزد.روستاییان تصمیم گرفتنند با سمپاش در

آب زالو وبچه هایش را بکشند.اما با اینکار دیدند همه محصولاتشان نابود خواهد

شد.بناچار تصمیم گرفتنند برای مرگ صاحبعلی پرونده تشکیل بدهند تا دولت به ا

این مشکل رسیدگی کند.اما حتی این پرونده مراحل قانونی خود راهم طی نکرد در

روستاچو افتاد که دولت میترسد زالو را ازبین ببرد.بعضیها گفتنند نمیترسن نمی

خانچون تا حالا یه بار حتی برا برسی هم نیومدن.اینرا عقیل گفته بودو عده ای

هم تصدیق کرده بودند.کشتن زالو خیلی بحث برانگیز بود با اینکه همه با کشتن

زالو موافق بودند اما عده ای محافظه کاری میکردند وچوب لای چرخ شورا می

گذاشتنند.وعده ای میگفتنند .کشتن زالو خرج داره وبرو بیا داره.کاری به کار زا

لو نداشته باشید کارتون نداره.مثلاتوی آب نروید برای آب بستن زیاد آب سلخ -

نکنید تا بیشتر ازقناتها و اطراف بیان ویه باره گی استخر از زالو پر بشه.شورا

میگفت صاحبعلی چکارش داشت خواست آبش رو ببنده اون وبچه هاش رحمش

نکردند مگه اب حقش نبود.براش پول داده بود ارث ومیراث پدرش بود به اون

چه ربطی داشت.معلوم نبود این چوب لای چرخ گذاشتن به چه کار دولت میامد

آقای مصلحی مسئول شورا بارها بین مردم نشست وگفت باید دیوانه شده باشم

که چنین حرفی میزنم اما گاهی فکر میکنم دولت با زالو پنهانی قرار داد بسته و

زد وبند داره.مردم با خنده میگفتنند قرار داد بسته که مثلا چی بشه؟آقای مصلحی

با خنده میگفت که زالو خون ماهارا بمکه تا بیشتر خوش بگذرونن وبلند میخندید

ومردم صلوات میفرستادند وحاجی بلند میشد میرفت توی دفترش.مردم دست روی

دست گذاشتنندوزالو مرتب تخم گذاشت وبزرگترشد به حدی که دیگر هیچکس حر

یف او نمیشود کم کم اقای مصلحی هم فراموش کرد که خون صاحبعلی بیگناه ری

خته شده.همه نشسته بودند منتظر خشکسالی بودند اما چندان هم انتظار نمیکشیدند

چون به این طور زندگی عادت کرده بودند.مرگ دیگری برایشان مهم نبود.می -

گفتنند هر چه خدا بخواهد صلاح است که اینگونه باشیم سر نمازهایشان دعا می

کردندتا خدا زالو را از بین ببرد.معلوم نبود خدا کی میخواست.هنوز که هنوز است

زالو به کمین یک انسان بیگناه دیگر نشسته است. نفر بعدی کیست؟خدا میداند خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:41  توسط علی رنجدوست  | 

دیوونه

شفای تو رفتن از دنیای زشت ما بود

                       همه ما خوب میدونیم همه چی دست خدا بود

دوری تو خیلی سخته داغ تو خیلی گرونه

                        منو میشناسی تو سید مثل تو منم دیوونه

          .شادی روح سید و خشنودی قلب آقا امام زمان صلوات.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:47  توسط علی رنجدوست  | 

شنیدم.......

شنیدم میخوای بری باز من و تنها بذاری

                                    هرچی یاد وخاطرست پشت دلت جا بذاری

شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه

                                     هر چیزی حدی  داره  محبتاش  زیادیه   

شنیدمیه مدتی میخوای ازم دوری کنی

                                    اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی

شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر

                                    بسلامت عزیزم اما همینجور بی خبر

شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت

                                    نکنه اینبار دیگه بی من بخوای بری بهشت

شنیدم گفتی که سر نوشتومن دست خداست

                                      اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست

شنیدم گفتی باید باید برم سراغ زندگیم

                                     حرف تو یعنی بسوزم تو غم آوارگیم

شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیزا یادم داده

                                     نمیدونم چی شده از چش من  افتاده

شاید تموم این شنیدنیها شایعست

                                     از تو اما نمیپرسم گفته باشی فاجعه ست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:16  توسط علی رنجدوست  | 

توصیه مهم

قابل تو جه عزیزان دلم . آنچه در این وبلاگ میخوانید عشق رفیق است آنهم عشق رفیق پسر نهعشق دختر

لطف کنید زیاد چشمان نازنینتان را روی صفحه نلغزانید ووقتتان را برای خواندن این مزخرفات زیاد تلف نکنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:39  توسط علی رنجدوست  | 

فریب

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی وببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسیکه جونت و واسش گذاشتی 

خیلی سخته اون کسی که اومد وکردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد دیگه پیش تو نمونه

                                               ماه تمام من (مریم حیدر زاده)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:34  توسط علی رنجدوست  | 

یادداشتهای روزانه

دانشگاه که قبول نشدم . البته رتبه ۱۴۳۹۳ اوردم ولی پول دانشگاه پیام نور نداشتم که برم پس نرفتم. بیجهت ناراحت بودم بیخود بیجهت چون این دنیا هیچ ارزشش را نداره . حالا یه کار پیدا کردم . سی دی میفروشم بلکه پول دانشگاه سال دیگه را در بیارم من که از دانشگاه دولتی حسابی دل کندم اینهمه سال قبل خوندم چشمام را ضعیف کردم اعصابم را خرد کردم اخرش هیچ. امسال فقط به امید پیام نور میخونم  چون میدونم از اون شانسها ندارم . حالا اصلا نمیرسم سری به وبلاگم بزنم . یه چند روز پیش اینقد حالم گرفته بود  .داشتم از خیابون رد میشدم بخدا قسم اینقد دلم میخواست یه مرگ ارتجالی بیاد وراحتم کنه . دلم میخواد وقتی میمیرم همه چیز یک هو تموم شه هیچکس نفهمه چی به چی شد . تق   صدایی بیاد ونفهم چطور شد وخوابم ببره . کاش بشه نه؟ اینطوری بهتره همین دیروز میخواستم قید همه چی رو بزنم از وبلاگم هم دل کنده بودم  چطوری براتون بگم دوست ندارم زنده باشم . این لب کلام. کاش یه امیدی داشتم. یه رفیق غمخوار همدرد یه چیزی که بهم امید بده.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:7  توسط علی رنجدوست  | 

دیوونه تو

              

 

تنهاترین تنها تویی در خاطر تنهایی ام

                          تنها تو میخواهی مرا با اینهمه رسوا یی ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط علی رنجدوست  | 

خروس

اگر روزی از من بپرسند جنایتکار ترین موجودات کره زمین چه کسانی اندر من با اعتماد به نفس میگویم:خروسها. انجمن دفاع از حقوق حیوانات .ادامه دارد ولی اصلا وقت نیکنم بنویسم نمیدونم چرا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط علی رنجدوست  | 

میکروبی

تا بستان که میرسد وقت تعطیلات عده ای سفر های تا بستانی میروند کیش وقشم .عدهای به سفر های کوتاه درون شهری بسنده میکنند وعدهای از دختر ها وزنها هم گردش در پیاده روهای شهر را ترجیح میدهند. دختر ها  اکثر اوقات همینکه جلوی آینه آرایش غلیظی میکنند و در خیا بانها به راه می افتنند دوست دارند  یکی از ما در دستشان باشیم اینطور هم خیا لشان راحت تر است هم از گردش لذت بیشتری میبرند. بعضی از دختر ها همینکه از خا نه بیرون میآیند یکی از ما را انتخاب ودست یکی از ما را میگیرند وهر جا که خواستنند به دنبا لشان میبرند. آنها از میان ما سفیدها را انتخاب میکنند.آنها حاضر نیستنند لحظه ای ما را از خود شان دور کنندمدام با دستان ظریفشان بدن نرم ما را لمس میکنند وگاهی گونه ها یشان را به ما میچسبانند. زنها ودخترها وقتیکه تنها وغصه دار میشوند بیشتر به ما احساس نیاز میکنند.آنها بیشترین استفاده را از ما میکنند چون باین وسیله در جمع خود رافردی روز مدو با کلاس وامروزی ونظیف نشان میدهند.آنها ما را به مهمانی کا فی شاپ پارتی وهر جا که بخواهند میبرندوهمینکه کارشان با ما تمام میشود موقع بر گشت به خانه ما را با تمام وقاحت وبیشرمی دور می اندازندو از فردا یکی دیگر از ما را انتخاب میکنند.اما این تنها کار دختران  وزنان نیست یا به عبارتی دیگر تنها دختر ها وزنها بی وفا نیستنندبلکه پسر ها ومردها هم با ما همین کار را میکنند.آنها زیاد به ما نیاز ندارند ولی بالخره یکروز نیازمند ما میشوند. اخیرا مد شده که بعضی پسرها به ما نیاز مفرطی احساس میکنند .آنها هم از بین ماسفیدها وقشنگها وآنهاییکه بدنمان نرم است را انتخاب میکنندو مثل دیگران همینکه کا رشان با ما تمام میشودما را کثیف ومچاله میکنندو دور  میاندازند آخر مارنگهای  گوناگونی داریم . سفید  آبی صورتیکه از میا ن همه ما سفید محبوب تر از همه ما است. ما نمیدانیم باید از سر نوشت خود راضی باشیم یا نا راضی.اصلاراضی یا نا راضی بودن از سرنوشت خود فرقی به حال ما ندارد چون هیچکس صدای ما را نمیشنود  چون ما دستمال کاغذی بیش نیستیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:52  توسط علی رنجدوست  | 

پادشاه فصلها پاییز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:17  توسط علی رنجدوست  | 

بن بست

خلقت من در جهان یک وصله نا جور بود

                                       من که خود راضی باین خلقت نبودم زوربود

خلق از من در عذاب ومن خود از اخلاق خویش

                                      از عذاب خلق ومن یا رب چه ات منظور بود

حاصلی ای دهر از من غیر شر وشور نیست

                                     مقصدت از خلقت من شیر وشر وشور بود؟

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام

                                      آفریدستی زبانم لال چشمت  کور بـــود ؟

ای چه خوش بود چشم میپوشیدی از تکوین من

                                      فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود

ای طبیعت گر نبودم من جها نت نقص داشت

                                      ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق من من یقین دارم فقط

                                      دیدن هر روز یک گون رنج جو را جور بود

راست گویم نیست جز این علت تکوین من

                                      قالبی لازم برای ساخت یک گور بـــو د

آفـریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب

                                      گر خدایی هست زانصاف خدایی دور بود

مقصد زارع ز کشت وزرع مشتی غله است

                                      مقصد تو زآفرینش مبلغی قاذور بود

گر من اندر جای تو بودم امیر کا ئنات

                                        هر کسی از بهر کار بهتری مامور بود

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد

                                       از چه کرداین آفرینش را مگر مجبور بود؟

                                                             میرزاده عشقی

                                           گر خدایی هست زانصاف خدایی دور بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:10  توسط علی رنجدوست  | 

رفیق قدیمی

تنهایی تنهاترین رفیق تنهای تنهایی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:43  توسط علی رنجدوست  |